مذهبي
آستين بروي و نقـــــشي در ميان افکنده اي خويشتن پنهان و شوري در جهان افکنده اي
نوع بيت: مذهبي
مقصود بيت: در اين بيت که ديدگاه مذهبي سعدي را نشان مي دهد که همان کلام اشعري است که اشعريون اعتقاد دارند که خداوند را با جان و دل مي توان شناخت و در شناخت خداوند عقل لنگ شده است برعکس معتزله که عقل گرا هستند اعتقاد دارند که در شناخت خداوند از عشق بايد کمک گرفت.
ساقي مي ده که ما دردي کشان ميخانه ايم با خرابات آشناييم از خـرد بيگانه ايم
کليات ص 799
مقصود متن: سعدي در اين جا قدرت و عظمت خداوند را مي خواهد نشان دهد که خداوند بلند مرتبه بسيار قدرتمند است و آفرينش تحت سلطه ي اوست که چون رهبري بر اين عالم حکومت مي کند و رهبري و نظمي که در جهان آفريده را ناظم است و بسيار قادر و تواناست و هيچ کسي قدرت درک عظمت و جبروت او نيست و اوست خداي يکتا.
- باران رحمت بي حسابش هم را رسيده/ خوان نعمت بي دريغش همه جا کشيده/ عصاره تا کي به قدرت او شهر فايق شده و تخم خرمايي به تربيتش نقل باسق گشته. گلستان
مقصود بيت: در اين ابيات سعدي مي خواهد بگويد انسان در شناخت خداوند بسيار کوچک است و درک و فهم انسان بسيار ناچيز است و نمي تواند که پي به وجود خداوند ببرد و شناخت خداوند کاري بسيار مشکل است زيرا که اگر بخواهيم به شناخت خداوند بپردازيم عمر ما به سر مي آيد و هنوز ذره ايي شناخت در مورد خداوند نيافته ايم و عمر و درک ما بسيار محدود است و ما انسانها که ممکن الوجود هستيم هرگز نمي توانيم پي به وجود خداوند که واجب الوجود است ببريم زيرا که ما از نيستي و عدم آمديم و خداوند قديم است و ما که جديد هستيم هرگز پي به قديم نخواهيم برد.
اي برتر از خيال و قياس و گمـــان و وهم
و ز هر چه گفته اند و شنيديم و خوانده ايم
مجلس تمام گشت و به آخر رســـيد عمر
ما هم چنان در اول وصــــف تو مانده ايم
کليات (گلستان ص 51)
نکته: در اين لازم که که بگوييم ← دو اصطلاح (واجب الوجود و ممکن الوجود.) و (قديم و جديد) دو اصطلاح منطقي هستند که واجب الوجود را اين طور توصيف مي کند که واجب الوجود يعني اين که چيزي که هميشه بوده است و هيچ زماني نيست که او نباشد و ابتدايي ندارد و انتهايي نيز نخواهد داشت و ازلي و ابدي بودن آن هميشگي است و اين تنها خاص خداوند است و اين صفت تنها خاص خداوند است و هيچ چيزي واجب الوجود نيست. اما (ممکن الوجود)يعني آن چيزي که زماني نبوده است وبعد به وجود آمده است و زماني خواهد رسيد که نباشد و اين خاص موجودات است و صفت موجودات عالم ممکن الوجود است.
قديم: اصطلاح منطقي است که چيزي که هميشه بوده و هيچ زماني نباشد که نباشد و ازلي و ابدي را نمي توان براي آن قايل شد . فقط خداوند چنين صفتي را دارد.
جديد: اصطلاح منطقي است چيزي که زماني نبوده است و دوره ايي بوده و زماني نيز نخواهد بود و ازلي و ابدي نيست مثل انسان و حيوانات و ...
نوع بيت: مذهبي و عرفاني
مقصود بيت: اين ابيات که از بوستان سعدي مي باشد, بيان عرفان شکوهمند سعدي است و در اين ابيات به عظمت و قدرت خداوندي اشاره دارد که تمام موجودات کائنات در قبال قدرت خداوندي بسيار محدود است و ناچيز و مي گويد هفت دريا در قبال قدرت خداوند ذره ايي است و تمام کائنات با تمام عظمت خود در حدي نيستند که اسمي از خداوند ببرند و راه خداشناسي از طريق عقل نمي باشد و از طريق عشق و عرفان است(در اين قسمت ديدگاه اشعري سعدي نيز نمايان است که راه خداشناسي را فقط از طريق دل مي داند و عقل را ناچيز مي شمارند که قدرت درک خداوند را ندارد.)
سعدي اشاره دارد که چه کسي قدرت آن را دارد که در برابر عظمت خداوند اظهار وجود کند زيرا که خداوند اگر اراده کند اين جهان را با تمام عظمتي که دارد را به نيستي و عدم مي برد.
ره عقل جز پيچ در پيچ نيســــت
بر عارفان جز خدا هيچ نيســــت
توان گفت اين را حقايق شنـــاس
ولي خــــرده گيرند اهل قيـــاس
که پس آسمان و زمين چيســــتند
که بني آدم و ديو و دد کيســــتند
پسنديده پرســــــيد اي هوشــمند
بگويم گر آيد جوابـــــت پـــسند
نه هامـــــون و دريا و کوه و فلک
پري و آدميـــــزاد و ديو و ملــک
همه هر چه هســـتند از آن کمترند
که با هستيـــــش نام هستــي برند
عظيمست پيـــــش تو دريا به موج
بلند است خورشــــيد تابان به اوج
ولي اهل صـــــورت کجا پي برند
که ارباب معــــــني به ملکي درند
که گر آفتابست يک ذره نيســـــت
و گر هفت درياست يک قطره نيست
چو سلطان عزت علم برکــــــــشد
جهان سر به جيب عدم در کـــــشد
کليات ( بوستان ص 109 )
مقصود بيت: سعدي در اين ابيات ابعاد حيواني بشر و خلق و خوي انحرافي انسان را مثال مي زند که مانع رشد, کمال و خداجويي انسان مي شود تا به جايي که مي گويد بخاطر وجود چنين انحرافاتي در آدميان اين آدمي که مي تواند به عالي ترين مقام ممکن که شايسته مقام انسانيت برسد چنان دچار پستي مي شود که عرق در ماديات مي شود و مهمترين وظيفه خود که همان خداشناسي و کمال است را فراموش مي کند و به شناخت خدا نمي تواند بپردازد و انساني که بايد به مرحله اي برسد که خداوند را فقط ببيند همان (رويت حق ) است نمي رسد و در درجات پايين مي ماند و به کمال معنوي نمي رسد.
خور و خواب و خشم و شهوت, شغب است و جهل و ظلمت
حيوان خبر ندارند ز نشــــــــــــــان آدميت
طيران مرغ ديدي تو, زپايبــــــــند شهوت
بدر آي تا ببينــــــــــــــــي, طيران آدميت
رسد آدمي به جايي , که بجز خدا نبيــــند
بنگر که تا چه حد اســـــــت, مکان آدميت
( طيبات)
مقصود بيت: سعدي در اين جا مي خواهد بگويد که رويت حق و کمال عرفاني و خداشناسي تجربه اي است, شخصي که بايد براي آن مجاهدت شود و قابل عاريت کردن و استقراض و يار بودن و گدايي کردن از ديگري نيست, و هرکسي بايد خود شخصا" براي شناخت خدا تلاش کند و اين سير و سلوک و پايان آن نصيب خود شخص خواهد شد. سعدي مي خواهد بگويد که کسي که در جستجوي خدا است خود را کاملا" فراموش مي کند و آنچنان در خداوند و شناخت او غرق است که اثري از او نخواهي يافت مثل پروانه که آنچنان عاشق شمع است که کاملا" سوخته و جان خود را در راه معشوق فدا مي کند شناخت خدا وسير و سلوک عرفاني کار بسيار مشکلي است و کار هر کسي نيست بلکه مرد راه مي خواهد.
- حکايت: يکي از صاحبدلان سر به جيب مراقبت فرو برده بود و در بحر مکاشفت مستغرق شده حالي که از اين معامله باز آمد , يکي از دوستان گفت از اين بستان که بودي ما را چه تحفه کرامت کردي که گفت: بخاطر داشتم که چون به درخت گل رسيدم دامني پر کنم , هديه اصحاب راه چو رسيدم بوي گل چنان مستم کرد که دامنم از دست برفت
اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز
کان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند
کان را که خبر شد خبري باز نيامد
ديباچه گلستان
مقصود بيت: خداوند بلند مرتبه بسيار بخشنده است زيرا که بابت سرکشي آدمي در رزق و روزي را بر او نمي بندد چرا که او بسيار مهربان است و حکمراني او بي نقص و عيب است اين است حکومتراني بر اين جهان و اين از تدبير و عدل خداوند تنها بر مي آيد.
وليکن خداوند بالا و پست به عصيان در رزق برکس نبست
مقصود بيت: زمين آکنده از نعمت و سرشار از برکت الهي است و تمامي عالميان را بر سر اين سفره گسترده راه , جا و مکان است سعدي اين جا مي خواهد بگويد که خداوند بسيار بخشنده و مهربان است و براي تمام بندگان نعمت فراوان دارد و همه از بخشندگي خداوند مي توانند بهره ببرند و کلا" مي توان گفت که (بسم الله الرحمن الرحيم) , به نام خداوند بخشنده مهربان خلاصه ي اين بيت است.
اديم زمين سفره عام اوســـــت بر اين خوان يغما چه دشمن چه دوست
چنان پهن خوان کرم گســــترد که سيـــــمرغ در قاف قسمت خورد.
مقصود بيت: در اين بيت سعدي اشاره به ماهيت خداوند دارد که هيچ کسي قدرت شناخت خدا را ندارد, شناخت خدا بسيار سخت است چرا که انسان حقير و عقل او محدود است و خداوند نامحدود است و نامتناهي چطور محدود مي تواند که نامتناهي را بشناسد ؟ و کلا" سعدي مي خواهد بگويد که تمام مخلوقات در برابر شناخت خداوند انگشت به دهن و متحير هستند و ياراي شناخت را ندارند و قدرت درک عظمت و جلال و بزرگي خداوند را انسان نمي تواند داشته باشد و هر چه تلاش کند فقط ذره اي از قدرت خداوند را مي تواند درک کند.
جهان متفق بر الهـــــيتش فرو مانده از کنه ماهيتش
بشر ماوراي جلالش نيافت بشر منتهاي جمالش نيافت
مقصود بيت: سعدي بندگان خدارا دعوت مي کند که راه خدا پيش گيرند و به شناخت خدا بپردازند و انسان ابتدا بايد دلش را پاک کند و آينه دل را از زنگار که همان تعلقات هستند پاک کني تا بتواني دل را جايگاه خدا کني و عهد است براي انسان نمايان شود(همان روزي که خداوند به بندگان گفت : آيا من خداي شما نيستم؟ و در اين صورت بر وجود خداوند متعال يقين خواهي آورد.)
اگر طالبي کاين زمين طي کني نخست اسب باز آمدن پي کني
تأمل در آييــــنه ي دل کني صفايي به تدريـــج حاصل کني
مگر بويي از عشق مستت کند طلبکار عهد الــــــست کند
به پاي طلب ره بدانجا بري و ز آنجا ببال محبــــت پري
بدرد يقين پرده تا خيال نماند سرا پـــــرده الا جلال
ديباچه گلستان
نکته: بيان سعدي در قالب اشعار فوق پيام آور دو نکته است اولا" که خداوند قدرت مطلقه و عقل و دانش کل و بخشنده و مهربان است , لذا تا زماني که دل انسان با خداست دليلي ندارد که غرق در وحشت از زندگي و هستي باشد؛ زيرا به نيروي مطلق جهان اتصال دارد, نيرويي که هم بخشنده است و هم مهربان.
ثانيا": جهان غرق در نعمت و آکنده از برکت الهيست و براي هر يک از موجودات سهمي منظور شده و لذا منافع آنها ما, نعمت الجمع نيستند و اگر بناء بشر منافع خود را با يکديگر در تضاد و تناقض مي بينند و از بابت آنها با هم در جنگ و ستيز هستند و حسد و کينه مي ورزند, اين ناشي از خطاي فکر, تنگ نظري و ديد محدود آنهاست و نه نقص در ساختار خلقت.
ثالثا": هيچ انساني عقل کل و قادر مطلق نيست و جايز الخطاست و همواره در معرض اشتباه و چون لغزش پذيري در خلقت و طبيعت انسان ريشه دارد, از بابت آن نبايد احساس گناه کند, مي تواند از خطاهاي خود پند بياموز و آن ها را تکرار نکند (تلويحا" به معني توبه کردن است) و خود را بهبود بخشد و از سعادت برخوردار شود.
رابعا": اگر انسان بر حکمت حاکم بر کائنات و عظمت آن تأمل و تحير کند. اعتلاي نفس و تکامل مي يابد و کيفيت شخصيت او بالا مي رود.
ــــــ ( از چهار نکته فوق سه نکته ي اول در رابطه با خداشناسي و اعتقاد به خداوند است.)
اینجا در باره ی ادبیات ایران مطالبی را مینویسم و بیش از آنچه نگاشته میشود دوستان را برای تبادل اطلاعات دعوت مینمایم